۲۳:۱۷:۵۲ - چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
عاقبت چاپلوسی در محضر کریم خان زند
داستان کوتاه: روزی به کریم خان زند گفتند،یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند . کریم خان ان شخص را به حضور طلبید،ولی ان شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند. کریم خان گفت “وقتی گریه هایش تمام شد بیارین پیش من” بعد از ساعت ها گریه […]

داستان کوتاه:

روزی به کریم خان زند گفتند،یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند . کریم خان ان شخص را به حضور طلبید،ولی ان شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند.

کریم خان گفت “وقتی گریه هایش تمام شد بیارین پیش من” بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت .گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفا یم را از اوگرفتم .

شاه دستور داد سریع چشم های این فرد را کور کنید؟ تا برود دوباره شفایش را بگیرد !اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست .ایشان را به پدرتان ببخشید.

وکیل الرعایا گفت:پدر من یک خر دزد بود من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم .

پدر من چگونه  می تواند شفا دهنده باشد .

 

اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان  را به تباهی می کشند

 

🌐احمق ها همه چیز را معجزه میبینند.

ولی شما نمیتوانید سر یک دانشمند را کلاه بگذارید.

منشا اشتباهات ندانستن نیست!!بلکه تقلید و تعصب از اعتقاد کورکورانه است….!

 

مجله خبری تکنو۱