10:51:07 - جمعه 17 مارس 2017
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
داستان ناتاشا
با مجله خبری تکنو۱ همراه باشید    ناتاشا Vladimir Nabokov On the stairs Natasha ran into her neighbor from across the hall, Baron Wolfe. He was somewhat laboriously ascending the bare wooden steps, caressing the bannister with his hand and whistling softly through his teeth. ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را […]

با مجله خبری تکنو۱ همراه باشید

 

 ناتاشا

Vladimir Nabokov

On the stairs Natasha ran into her neighbor from across the hall, Baron Wolfe. He was somewhat laboriously ascending the bare wooden steps, caressing the bannister with his hand and whistling softly through his teeth.

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.

“Where are you off to in such a hurry, Natasha?”             – با این عجله کجا می روی ناتاشا؟

“To the drugstore to get a prescription filled. The doctor was just here. Father is better.”

– می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.

“Ah, that’s good news.”                                                                       – راستی؟ خوش خبر باشی. She flitted past in her rustling raincoat, hatless.

او با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد.

Leaning over the banister, Wolfe glanced back at her. For an instant he caught sight from overhead of the sleek, girlish part in her hair. Still whistling, he climbed to the top floor, threw his rain-soaked briefcase on the bed, then thoroughly and satisfyingly washed and dried his hands.

ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.

Then he knocked on old Khrenov’s door.                بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد.

Khrenov lived in the room across the hall with his daughter, who slept on a couch, a couch with amazing springs that rolled and swelled like metal tussocks through the flabby plush.

خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند.

There was also a table, unpainted and covered with ink- spotted newspapers.

توی اتاق شان یک میز رنگ نزده هم بود که روی آن روزنامه هایی پر از لکه های جوهر پخش و پلا بود.

 Sick Khrenov, a shrivelled old man in a nightshirt that reached to his heels, creakily darted back into bed and pulled up the sheet just as Wolfe’s large shaved head poked through the door.

خرنوف پیرمردی ریزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پایش می رسید.. قبل از این که سر تراشیده ولف توی درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توی تخت خزید و ملحفه را روی خودش کشید.

“Come in, glad to see you, come on in.”                                  – بیا. چه خوب شد آمدی. بیا تو.

The old man was breathing with difficulty, and the door of his night table remained half open.

پیرمرد به سختی نفس می کشید و در کمد پا تختی اش نیمه باز بود.

“I hear you’ve almost totally recovered, Alexey Ivanych,” Baron Wolfe said, seating himself by the bed and slapping his knees.

بارون ولف همان طور که کنار تخت می نشست و روی زانوهایش می زد گفت: شنیدم که دیگر تقریبا خوب خوب شده اید الکسی ایوانیچ.

Khrenov offered his yellow, sticky hand and shook his head.

خرنوف دست زرد و خیس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد:

“I don’t know what you’ve been hearing, but I do know perfectly well that I’ll die tomorrow.”

 نمی دانم شما چی شنیده اید اما من شک ندارم که فردا می میرم.

He made a popping sound with his lips.                           با لب هایش صدای پف بلندی درآورد.

“Nonsense,” Wolfe merrily interrupted, and extracted from his hip pocket an enormous silver cigar case. “Mind if I smoke?”

ولف با قاطعیت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جیب پشتش جعبه سیگار نقره ای بزرگی درآورد: اشکالی ندارد سیگار بکشم؟

He fiddled for a long time with his lighter, clicking its cogged screw

مدتی طولانی با فندکش ور رفت و صدای چرخ دنده آن را در آورد.

. Khrenov half-closed his eyes. His eyelids were bluish, like a frog’s webbing.

خرنوف چشم هایش را نازک کرد. پلک هایش مثل پره های انگشت قورباغه به آبی می زد.

 Graying bristles covered his protruding chin. Without opening his eyes, he said, “That’s how it’ll be.

چانه برآمده اش پر از تاول های خاکستری بود. بدون این که چشم هایش را کامل باز کند گفت: همین طور می شود.

 They killed my two sons and heaved me and Natasha out of our natal nest. Now we’re supposed to go and die in a strange city. How stupid, all things considered. . ”

دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بیرون کردند. حالا هم دارم تو دیار غربت می میرم. احمقانه است که چه طور همه چیز…

Wolfe started speaking loudly and distinctly.

ولف با صدای بلند و واضحی شروع به حرف زدن کرد.

He spoke of how Khrenov still had a long time to live, thank goodness, and how everyone would be returning to Russia in the spring, together with the storks.

 گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده می ماند و تا بهار اوضاع روسیه روبه راه می شود و همگی برمی گردند سر خانه و زندگی شان.

And then he proceeded to recount an incident from his past.

و بعد ماجرایی از گذشته های خودش تعریف کرد. گفت:

“It was back when I was wandering around the Congo,”

 آن موقع ها که توی کنگو این ور و آنور می رفتم،،،

he was saying, and his large, somewhat corpulent figure swayed slightly.

همان طور که حرف می زد هیکل گنده و یقورش آرام تکان تکان می خورد.

“Ah, the distant Congo, my dear Alexey Ivanych, such distant wilds—you know . . .

– هی.. این جا کجا کنگو کجا. آلکسی ایوانیچ عزیز. یک طبیعت وحشی ای داشت که …

 Imagine a village in the woods, women with pendulous breasts, and the shimmer of water, black as karakul, amid the huts.

یک دهکده ای وسط جنگل تصور کنید که زن ها با پستان های گنده لخت می گردند و جوی آبی به سیاهی بره قره کل از وسط کلبه هاش رد می شود.

There, under a gigantic tree—a kiroku—lay orange fruit like rubber balls, and at night there came from inside the trunk what seemed like the sound of the sea.

 بعد زیر یک درخت تناور – درخت کیروکو- پرتقال هایی اندازه توپ های لاستیکی روی زمین ریخته و شب ها از توی تنه درخت صدایی درمی آید مثل صدای دریا.

من داشتم با رئیس قبیله گپ می زدم.                                   I had a long chat with the local kinglet.

Our translator was a Belgian engineer, another curious man.

 مترجم مان یک مهندس بلژیکی بود که او هم پسر کنجکاوی بود.

He swore, by the way, that, in 1895, he had seen an ichthyosaur in the swamps not far from Tanganyika. The kinglet was smeared with cobalt, adorned with rings, and blubbery, with a belly like jelly. Here’s what happened—”

Wolfe, relishing his story, smiled and stroked his pale-blue head.

“Natasha is back,” Khrenov quietly and firmly interjected, without raising his eyelids.

قسم می خورد که سال ۱۸۹۵ توی مرداب های اطراف تانگانیکا یک ایچتیوسور دیده بوده. رئیس قبیله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آویزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش این طور شد…

ولف با شور و شوق داستانش را تعریف می کرد و به سر تراشیده اش دست می کشید. مدتی بعد خرنوف بی تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.

Instantly turning pink, Wolfe looked around. A moment later, somewhere far off, the lock of the front door clinked, then steps rustled along the hall. Natasha entered quickly, with radiant eyes.

“How are you, Daddy?”

ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهی به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صدای قفل در ورودی آمد و بعد صدای قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هایی درخشان وارد اتاق شد.
– حالت چطوره بابا؟

Wolfe got up and said, with feigned nonchalance, “Your father is perfectly well, and I have no idea why he’s in bed. . . . I’m going to tell him about a certain African sorcerer.”

ولف از جایش بلند شد و با لحنی مصنوعی گفت: پدرت کاملا خوبه. نمی دانم چرا هنوز توی تخت مانده. داشتم براش ماجرای یک جادوگر افریقایی را می گفتم.

Natasha smiled at her father and began un wrapping the medicine.

ناتاشا با ابخند به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.

“It’s raining,” she said softly. “The weather is terrible.” آرام گفت: باران می آید هوای وحشتناکیه.

As usually happens when the weather is mentioned, the others looked out the window.

بلافاصله همگی از پنجره به بیرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتی کسی از هوا حرف می زند همه ناخودآگاه نگاهی به بیرون می اندازند.

 That made a bluish – gray vein on Khrenov’s neck contract. Then he threw his head back on the pillow again.          رگ آبی گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روی بالش پرت کرد.

With a pout, Natasha counted the drops, and her eyelashes kept time. Her sleek dark hair was beaded with rain, and under her eyes there were adorable blue shadows.

ناتاشا با قیافه ای جدی قطره های دوا را می شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره های باران روی موهای نرم و صافش می درخشیدند و زیر چشم هایش حلقه سیاه ای افتاده بود که صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.

II

Back in his room, Wolfe paced for a long time, with a flustered and happy smile, dropping heavily now into an armchair, now onto the edge of the bed.

ولف به اتاقش برگشت و مدتی طولانی با لبخندی مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهی خودش را روی مبل و گاه روی تخت پرت می کرد.

 Then, for some reason, he opened a window and peered into the dark, gurgling courtyard below.

بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توی تاریکی به حیاط و باران تند خیره شد.

At last he shrugged one shoulder spasmodically, put on his green hat, and went out.

  بلاخره یک شانه اش را با حالتی متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بیرون رفت.

Old Khrenov, who was sitting slumped on the couch while Natasha straightened his bed for the night, observed indifferently, in a low voice, “Wolfe has gone out to dinner.”

خرنوف پیر که قوز کرده روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را برای خواب شب آماده کند آرام و بی تفاوت گفت: ولف رفت بیرون شام بخورد.

Then he sighed and pulled the blanket more tightly around him.

 بعد آهی کشید و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.

“Ready,” Natasha said. “Climb back in, Daddy.”

ناتاشا گفت: تخت حاضره. بیا دراز بکش بابا.

All around there was the wet evening city, the black torrents of the streets, the mobile, shiny cupolas of umbrellas, the blaze of shopwindows trickling down onto the asphalt.

دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خیابان ها تاریک بودند و چترها مثل گنبدهای خیس توی نور چراغ ها می درخشیدند. نور ویترین مغازه ها روی آسفالت خیس خیابان منعکس می شد.

Along with the rain the night began to flow, filling the depths of the courtyards, flickering in the eyes of the thin-legged prostitutes, who slowly strolled to and fro at the crowded intersections. And, somewhere above, the circular lights of an advertisement flashed intermittently like a spinning illuminated wheel.

باران یک سر می بارید و شب تاریک تر می شد. فاحشه های لاغرو قد بلند آهسته توی تقاطع های شلوغ بالا و پایین می رفتند و نور چراغ توی چشم هاشان برق می زد. آن دورها یک تابلو تبلیغاتی روشن و خاموش می شد و مثل چرخ درخشانی می چرخید.

Toward nightfall, Khrenov’s temperature had risen.                  تا آخر شب تب خرنوف زیاد شد.

The thermometer was warm, alive—the column of mercury climbed high on the little red ladder. For a long time he muttered unintelligibly, kept biting his lips and gently shaking his head. Then he fell asleep.

جیوه دما سنج از نردبان قرمز توی آن بالا می رفت و تب تند خرنوف را نشان می داد. دائم زیر لب غروغر می کرد و هذیان می گفت و لبش را گاز می گرفت و سرش را آرام تکان می داد. بالاخره خوابش برد.

 Natasha un dressed by a candle’s wan flame, and saw her reflection in the murky glass of the window—

ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصویر مبهم خودش را توی شیشه تیره پنجره نگاه کرد.

her pale, thin neck, the dark braid that had fallen across her clavicle.

گردنش باریک و تنش لاغربود و گیس سیاه اش روی ترقوه اش افتاده بود.

She stood like that, in motionless languor, and suddenly it seemed to her that the room,

او همان طور آرام و سست ایستاده بود. ناگهان به نظرش رسید که اتاق و همه چیزهای توی آن تکان می خورند.

 together with the couch, the table littered with cigarette stubs, the bed on which, with open mouth, a sharp-nosed, sweaty old man slept restlessly—all this started to move, and was now floating, like the deck of a ship, into the black night. She sighed, ran a hand across her warm bare shoulder, and, transported partly by dizziness, lowered herself onto the couch.

کاناپه، میز پر از ته سیگار، تخت که پیرمرد خیس از عرق با دهن باز و بینی نوک تیزش ناراحت روی آن خوابیده بود، همه باهم  مثل کشتی توی شب این ور و آن ور می رفتند. ناتاشا آهی کشید و دستش را روی شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روی کاناپه انداخت.

Then, with a vague smile, she began rolling down and pulling off her old, oft-

mended stockings. بعد با لبخند ملایمی خم شد و جوراب های وصله خورده اش را پایین کشید.

Once again the room started floating, and she felt as if someone were blowing hot air onto the back of her head.

یک بار دیگر احساس کرد اتاق بالاوپایین می رود و گرمای نفس کسی به پشت گردنش می خورد.

 She opened her eyes wide—dark, elongated eyes, whose whites had a bluish sheen.                                                     چشم های سیاه باریکش را که سفیدی اش آبی می زد کاملا باز کرد.

 An autumn fly began to circle the candle and, like a buzzing black pea, collided with the wall.                                               حشره ای پاییزی اندازه نخود سیاه دور چراغ چرخید و به دیوار خورد.

 Natasha slowly crawled under the blanket and stretched, sensing, like a bystander, the warmth of her own body, her long thighs, and her bare arms thrown back behind her head. She felt too lazy to douse the candle, to shoo away the silken formication that was making her involuntarily compress her knees and shut her eyes. Khrenov gave a deep groan and raised one arm in his sleep. The arm fell back as if it were dead. Natasha lifted herself slightly and blew toward the candle. Multicolored circles started to swim before her eyes.

 I feel so wonderful, she thought, laughing into her pillow.

ناتاشا زیر پتو خزید. گرمای دست و پاهای خودش را احساس می کرد، انگار یک نفر دیگر کنارش خوابیده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توی آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهایش را به هم فشارداد و چشم هایش را بست. خونوف خرناس بلندی کشید و توی خواب یک بازویش را بلند کرد. بازویش خود به خود مثل بازوی مرده پایین افتاد.

ناتاشا نیم خیز شد و به طرف شمع فوت کرد. دایره هایی رنگی جلو چشمش می چرخیدند.
سرش را توی بالش فرو کرد و خندید: چه احساس خوبی دارم.

She was now lying curled up, and seemed to herself to be incredibly small, and all the thoughts in her head were like warm sparks that were gently scattering and sliding. She was just falling asleep when her torpor was shattered by a deep, frenzied cry.

پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به نظرش خیلی خیلی کوچک شده بود. خیالاتش مثل جرقه های آتش آرام پخش می شدند و ناپدید می شدند. تازه خوابش برده بود که فریاد بلند دیوانه واری توی اتاق پیچید.

“Daddy, what’s the matter?”                                                                              – بابا چی شده؟

She fumbled on the table and lit the candle.    کورمال کورمال به طرف میز رفت و شمع را روشن کرد.

Khrenov was sitting up in bed, breathing furiously, his fingers clutching the collar of his shirt.        خرنوف روی تخت نشسته بود و و نفس نفس می زد و با انگشت هایش یقه بلوزش را محکم می کشید.

 A few minutes earlier, he had awakened and was frozen with horror, having mistaken the luminous dial of the watch lying on a chair nearby for the muzzle of a rifle motionlessly aiming at him. He had awaited the gunshot, not daring to stir, then, losing control, started screaming. Now he looked at his daughter, blinking and smiling a tremulous smile.

چند دقیقه قبل از خواب پریده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسیده بود که شماره های شب رنگ ساعت روی صندلی دایره سر لوله تفنگی است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمی کرد جم بخورد و بی حرکت منتظر صدای شلیک مانده بود. تا این که از ترس بی خود شد و جیغ کشید. حالا داشت به دخترش نگاه می کرد و تندتند پلک می زد و لبخند می زد.

“Daddy, calm down, it’s nothing. . . .”                                               – بابا آرام باش چیزی نیست.

Her naked feet softly shuffling on the floor, she straightened his pillows and touched his brow, which was sticky and cold with sweat. With a deep sigh, and still shaken by spasms, he turned toward the wall and muttered, “All of them, all . . . and me, too. It’s a nightmare. . . . No, you mustn’t.”

ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دوید و بالش او را صاف کرد و دستی به پیشانی اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشید. خرنوف آه بلندی کشید. هنوز از ترس می لرزید. به طرف دیوار چرخید و آرام گفت: همه شون. و من هم …کابوسه… نه تو نباید…

He fell asleep as if falling into an abyss.                                    بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت.

Natasha lay down again. The couch had become even bumpier, the springs pressed now into her side, now into her shoulder blades, but at last she got comfortable and floated back into the interrupted, incredibly warm dream that she still sensed but no longer remembered. Then, at dawn, she awoke again. Her father was calling to her.

ناتاشا دوباره دراز کشید. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهایش توی پک و پهلو و شانه هایش فرو می رفتند. یادش نمی آمد که چه خوابی دیده بود اما هنوز گرمای آن را احساس می کرد. بالاخره آن قدر این پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان رویای شیرین قبلی را دید.
بعد دم صبح دوباره بیدار شد. پدرش صدایش می زد.

“Natasha, I don’t feel well. Give me some water.”                   – ناتاشا حالم بده. یه کم آب بهم بده.

Slightly unsteady, her somnolence permeated by the light-blue dawn, she moved toward the washbasin, making the pitcher clink. Khrenov drank avidly and deeply. He said, “It will be awful if I never return.”

ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفت و صدای آب توی لگن لعابی بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت:‌خیلی وحشتناکه اگر دیگر هیچ وقت برنگردم.

“Go to sleep, Daddy. Try to get some more sleep.”

– بگیر بخواب بابا. سعی کن یک کم دیگه بخوابی.

Natasha threw on her flannel robe and sat down at the foot of her father’s bed. He repeated the words “This is awful” several times, then gave a frightened smile.

ناتاشا پیراهن کلفتش را تنش کرد و پایین تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار دیگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکی زد:

“Natasha, I keep imagining that I am walking through our village. Remember the place by the river, near the sawmill?

ناتاشا اغلب خواب می بینم که توی ده مان قدم می زنم. یادت می آد، کنار رودخانه نزدیک چوب بری؟

And it’s hard to walk. You know—all the sawdust. Sawdust and sand. My feet sink in. It tickles. One time, when we travelled abroad . . .”

راه رفتن توی خواب سخته. می دانی که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو می رود تو خاک اره و قلقلک می شه. یادته یک بار با هم رفتیم خارج؟

He frowned, struggling to follow the course of his own stumbling thoughts.

اخم کرد، سعی می کرد رشته کلام از دستش در نرود.

Natasha recalled with extraordinary clarity how he had looked then, recalled his fair little beard, his gray suède gloves, his checkered travelling cap that resembled a rubber pouch for a sponge—and suddenly felt that she was about to cry.

ناتاشا با تمام جزییات یادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلی بود، ریش کوتاه روشن و دستکش جیر خاکستری و کلاه سفری چهارخانه او را به یاد آورد و ناگهان احساس کرد که زیر گریه خواهد زد. خرنوف با لحن سردی گفت:

“Yes. So that’s that,” Khrenov drawled indifferently, peering into the dawn mist.

آره این جوریه. و به تاریکی خیره شد.

“Sleep some more, Daddy. I remember everything.”

– یک کم دیگه بخواب. آره بابا من همه چیز یادمه.

He awkwardly took a swallow of water, rubbed his face, and leaned back on the pillows. From the courtyard came a cock’s sweet throbbing cry.

خرنوف با حالت عجیبی جرعه دیگری از آب سرکشید و صورتش را مالید و به بالشش تکیه داد. از توی حیاط صدای فریاد لرزان وشادی آمد.

III

At about eleven the next morning, Wolfe knocked on the Khrenovs’ door. Some dishes tinkled with fright in the room, and Natasha’s laughter spilled forth. An instant later, she slipped out into the hall, carefully closing the door behind her.

روز بعد حدود ساعت یازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توی قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بیرون دوید و آرام در را پشت سرش بست.

“I’m so glad—Father is a lot better today.” – خیلی خوشحالم. بابا حالش امروز خیلی بهتره.

She was wearing a white blouse and a beige skirt with buttons along the hips. Her elongated, shiny eyes were happy.

بلوز سفید و دامن کرمی تنش بود که روی پهلوهایش دکمه می خورد. چشم های باریکش از خوش حالی می درخشید. با عجله ادامه داد:

 “Awfully restless night,” she continued rapidly, “and now he’s cooled down completely. His temperature is normal. He has even decided to get up. They’ve just bathed him.”

– دیشب حالش خیلی بد بود، چشم روی هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصمیم گرفت از تخت بلند بشود. همین الان حمامش کردند.

“It’s sunny out today,” Wolfe said mysteriously. “I didn’t go to work.”

ولف با لحن مشکوکی گفت: امروز آفتابیه. من نرفتم سرکار.

They were standing in the half-lit hall, leaning against the wall, not knowing what else to talk about.

توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند و نمی دانستند که دیگر درباره چه حرف بزنند.

“You know what, Natasha?” Wolfe suddenly ventured, pushing his broad, soft back away from the wall and thrusting his hands deep into the pockets of his wrinkled gray trousers. “Let’s take a trip to the country today. We’ll be back by six. What do you say?”

ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هایش را توی جیب های بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: می دانی چیه ناتاشا؟ بیا با هم امروز برویم بیرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمی گردیم. هان چی می گویی؟

Natasha stood with one shoulder pressed against the wall, also pushing away slightly.

ناتاشا ایستاده بود و یک شانه اش را به دیوار تکیه داده بود. کمی خودش را عقب کشید:

“How can I leave Father alone? Still, though . . .”             چه طوری بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر …

Wolfe suddenly cheered up.                                                            ولف ناگهان با خوشحالی گفت:

“Natasha, sweetheart, come on—please. Your dad is all right today, isn’t he? And the landlady is nearby in case he needs anything.”

ناتاشا عزیزم. لطفا بی خیال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر یک وقت هم چیزی لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همین دوروبر هاست.

“Yes, that’s true,” Natasha said slowly. “I’ll tell him.”

ناتاشا آرام گفت: راست می گویی. من می روم بهش بگم.

And, with a flip of her skirt, she turned back into the room.

دامنش چرخی خورد و داخل اتاق رفت.

Fully dressed but without his shirt collar, Khrenov was feebly groping for something on the table.

خرنوف کامل لباس پوشیده بود و فقط یقه بلوزش را نبسته بود. بی حال کورمال کورمال روی میز دنبال چیزی می گشت.

“Natasha, Natasha, you forgot to buy the papers yesterday. . . .”

-ناتاشا، دیروز یادت رفت روزنامه بخری.

Natasha busied herself brewing some tea on the alcohol stove.

ناتاشا مشغول دم کردن چایی روی اجاق الکلی شد.

“Daddy, today I’d like to take a trip to the country. Wolfe invited me.”

بابا می خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.

“Of course, darling, you must go,” Khrenov said, and the bluish whites of his eyes filled with tears. “Believe me, I’m better today. If only it weren’t for this ridiculous weakness . . .”

سفیدی چشم خرنوف که به آبی می زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزیزم حتما برو. باور کن حالم امروز خیلی بهتره. اگر فقط این قدر ضعیف نشده بودم…

When Natasha had left he again started slowly groping about the room, still searching for something . . . With a soft grunt he tried to move the couch. Then he looked under it—he lay prone on the floor, and stayed there, his head spinning nauseatingly. Slowly, laboriously, he got back on his feet, struggled over to his bed, lay down . . . And again he had the sensation that he was crossing some bridge, that he could hear the sound of a lumber mill, that yellow tree trunks were floating, that his feet were sinking deep into the moist sawdust, that a cool wind was blowing from the river, chilling him through and through. . . .

وقتی که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت. هن و هن کنان سعی کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زیرش را نگاه کرد. دمر روی زمین دراز کشید و همان طور ماند. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زیاد یواش از جایش بلند شد و تقلا کنان روی تختش رفت و دراز کشید. باز احساس کرد که از روی پلی رد می شود و صدای اره کردن تنه های زرد درخت ها را می شنود و پاهایش توی اعماق خاک اره فرو می روند و باد خنکی از روی رودخانه می وزد و سرتاپایش را خنک می کند.

IV

“Yes—all my travels . . . Oh, Natasha, I sometimes felt like a god. I saw the Palace of Shadows in Ceylon and shot at tiny emerald birds in Madagascar. The natives there wear necklaces made of vertebrae, and sing so strangely at night on the seashore, as if they were musical jackals. I lived in a tent not far from Tamatave, where the earth is red, and the sea dark blue. I cannot describe that sea to you.”

– بله، توی تمام مسافرت هام، هی ناتاشا! بعضی وقت ها احساس خدایی می کردم. توی سیلان قصر سایه ها را دیدم و توی ماداگاسکار یک پرنده زمردی زدم. بومی هاشون گردن بندهای استخوانی می اندازند و شب ها مثل شغال با صدای قوهای کنار دریا آواز می خوانند . توی چادر نزدیکی های تاماتو زندگی می کردم. زمین قرمز و دریا سرمه ای بود. نمی توانم آن دریا را برات وصف کنم.

Wolfe fell silent, gently tossing a pinecone with his hand. Then he ran his puffy palm down the length of his face and broke out laughing.

“And here I am, penniless, stuck in the most miserable of European cities, sitting in an office day in, day out, like some idler, munching on bread and sausage at night in a truckers’ dive. Yet there was a time . . .”

ولف ساکت شد و آرام میوه کاجی را بالا و پایین می انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روی صورتش کشید و خندان گفت: حالا نگاه کن! یک قران پول توی جیبم نیست و توی ترسناک ترین شهر اروپا گیر کرده ام. صبح تا عصرتوی اداره مگس می پرانم و شب توی رستوارن راننده کامیون ها نان و سوسیس سق می زنم. اما آن وقت ها…

Natasha was lying on her stomach, elbows widespread, watching the brightly lit tops of the pines as they gently receded into the turquoise heights. As she peered into this sky, luminous round dots circled, shimmered, and scattered in her eyes. Every so often something would flit like a golden spasm from pine to pine. Next to her crossed legs sat Baron Wolfe in his ample gray suit, his shaved head bent, still tossing his dry cone.

ناتاشا روی شکم دراز کشیده بود و بازوهایش را باز کرده بود و به آبی فیروزه ای آسمان و نوک براق و روشن کاج های سر به فلک کشیده نگاه می کرد. به آسمان خیره شده بود و دایره هایی روشن جلو چشمش می درخشیدند و ناپدید می شدند. هرازگاهی پولکی نورانی از نوک یک کاج به نوک کاج دیگر می پرید. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستری اش نشسته بود وپاهایش را جمع کرده بود و میوه کاجش را بالا و پایین می انداخت.

Natasha sighed.                                                                                                   ناتاشا آه کشید.

“In the Middle Ages,” she said, gazing at the tops of the pines, “they would have burned me at the stake or sanctified me. I sometimes have strange sensations.

 به نوک کاج ها خیره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توی تنور می سوزاندند یا این که قدیسه می شدم. بعضی وقت ها خیالات عجیبی به سرم می زند.

Like a kind of ecstasy. Then I become almost weightless, I feel I’m floating somewhere, and I understand everything—life, death, everything. . . . Once, when I was about ten, I was sitting in the dining room, drawing something. Then I got tired and started thinking. Suddenly, very rapidly, in came a woman, barefoot, wearing faded blue garments, with a large, heavy belly, and her face was small, thin, and yellow, with extraordinarily gentle, extraordinarily mysterious eyes. . . . Without looking at me, she hurried past and disappeared into the next room. I was not frightened—for some reason, I thought she had come to wash the floors. I never encountered that woman again, but you know who she was? The Virgin Mary . . .”

از شدت سرخوشی بی وزن می شوم و احساس می کنم توی هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چیز را می فهمم، مرگ، زندگی، همه چیز را. یک بار وقتی حدود ده سالم بود نشسته بودم توی اتاق غذا خوری نقاشی می کردم. بعد خسته شدم و توی فکر رفتم. ناگهان، خیلی سریع، زنی پابرهنه آمد تو. لباس آبی رنگ و رو رفته ای تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم های خیلی مهربان و اسرار آمیز داشت. بدون این که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناری. من نترسیده بودم و نمی دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. دیگر هرگز ندیدمش. اما

 می دانی کی بود؟ مریم باکره.

Wolfe smiled. “What makes you think that, Natasha?”

ولف لبخند زد:چرا این فکر را می کنی ناتاشا؟

“I know. She appeared to me in a dream five years later. – می دانم. پنج سال بعد خوابش را دیدم.

 She was holding a child, and at her feet there were cherubs propped on their elbows,                                                        یک بچه توی بغلش بود و بچه فرشته ها پاهایش را گرفته بوند،

 just like in the Raphael painting,                                                         درست مثل نقاشی رافائل،

only they were alive. Besides that, I sometimes have other, very little visions.

فقط همه شون زنده بودند. به جز این بعضی وقت ها یک چیزهای دیگری هم می بینم.

 When they took Father away in Moscow and I remained alone in the house, here’s what happened:                       توی مسکو وقتی بابا را بردند و من تنها توی خانه مانده بودم می دانی چی شد؟

On the desk there was a small bronze bell like the ones they put on cows in the Tyrol. Suddenly it rose into the air, started tinkling, and then fell. What a marvellous, pure sound.”

روی میز یک زنگوله کوچک برنزی بود، از همان ها که توی تبرول می اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توی هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمین. چه صدای پاک و شفافی داشت.

Wolfe gave her a strange look, then threw the pinecone far away and spoke in a cold, opaque voice. “There is something I must tell you,

ولف نگاه عجیبی به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمی گفت:

Natasha. You see, I have never been to Africa or to India. It’s all a lie. I am now nearly thirty, but, apart from two or three Russian towns and a dozen villages, and this forlorn country, I have not seen anything. Please forgive me.”

 ناتاشا ببین  باید چیزی بهت بگم. می دانی، من هیچ وقت نه آفریقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقریبا سی سالم شده اما به جز سه تا شهر روسیه و چندتا ده و این کشور متروک جایی را ندیده ام. معذرت می خواهم.

He smiled a melancholy smile. He suddenly felt intolerable pity for the grandiose fantasies that had sustained him since childhood.

لبخند غمگینی زد. ناگهان دلش برای همه تخیلاتی که از کودکی تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.

The weather was autumnally dry and warm. The pines barely creaked as their gold-hued tops swayed.

هوای پاییزی خشک و گرمی بود. نوک طلایی کاج ها تاب می خوردند و تنه هاشان صدای غژوغژ خفیفی می داد.

– مورچه.                                                                                                                     “An ant,”

Natasha said, getting up and patting her skirt and stockings. “We’ve been sitting on ants.”                                    ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستی به دامنش کشید: روی مورچه نشسته ایم.

ولف پرسید: خیلی ازم بدت می آد؟                       “Do you despise me very much?” Wolfe asked.

She laughed. “Don’t be silly. After all, we are even. Everything I told you about my ecstasies and the Virgin Mary and the little bell was fantasy.

ناتاشا خندید: شوخی می کنی؟ تازه حالا با هم مساوی شدیم. من هم هرچی درباره تخیلاتم و مریم باکره و آن زنگوله گفتم خیال پردازی بود.

I thought it all up one day, and after that, naturally, I had the impression that it had really happened. . . .”

 یک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا این اتفاق ها افتاده.

ولف ناراحت گفت: آره درست همین طوره.                                “That’s just it,” Wolfe said, beaming.

“Tell me some more about your travels,” Natasha asked, intending no sarcasm.

ناتاشا که سعی می کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.

With a habitual gesture, Wolfe took out his solid cigar case.

ولف با حرکتی از روی عادت قوطی سیگار بزرگش را درآورد.

“At your service. Once, when I was sailing on a schooner from Borneo to Sumatra . . .” – در خدمتم. یک بار وقتی داشتیم با قایق بادبادنی از برونی می رفتیم سوماترا..                                              .

V

A gentle slope descended toward the lake. The posts of the wooden jetty were reflected like gray spirals in the water.

کناره دریاچه شیب ملایمی داشت. عکس تخته های چوبی اسکله مثل مارپیچی خاکستری توی آب افتاده بود.

Beyond the lake was the same dark pine forest, but here and there one could glimpse a white trunk and the mist of yellow leaves of a birch.

 آن طرف دریاچه جنگل سیاه کاج ادامه داشت. اما این جا و آن جا تنه های سفید و برگ های زرد مات درخت های سپیدار

به چشم می خوردند.

On the dark – turquoise water floated glints of clouds, and Natasha suddenly recalled Levitan’s landscapes.

تصویر نورانی ابرها توی آب فیروزه ای شنا می کرد، ناتاشا ناگهان یاد مناظر لویتن افتاد.

She had the impression that they were in Russia, that you could only be in Russia when such torrid happiness constricts your throat, and she was happy that Wolfe was recounting such marvellous nonsense and, with his little noises, launching small flat stones, which magically skidded and skipped along the water.

 احساس کرد توی روسیه هستند، فقط توی روسیه از شدت زیبایی و خوشبختی بغض گلوی آدم را می فشارد.

خوش حال بود که ولف ماجراهایی غیرواقعی اما تا این حد شگفت تعریف می کند. ولف سنگ های کوچکی روی آب طوری پرت می کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه ای روی آب سر می خورند و جلو می رفتند.

On this weekday there were no people to be seen; only occasional cloudlets of exclamation or laughter were audible, and on the lake there hovered a white wing—a yacht’s sail. They walked for a long time along the shore, ran up the slippery slope, and found a path where the raspberry bushes emitted a whiff of black damp. A little farther, right by the water, there was a café, quite deserted, with nary a waitress or a customer to be seen, as if there were a fire somewhere and they had all run off to look, taking with them their mugs and their plates. Wolfe and Natasha walked around the café, then sat down at an empty table and pretended that they were eating and drinking and an orchestra was playing. And, while they were joking, Natasha suddenly thought she heard the distinct sound of real orange-hued wind music. Then, with a mysterious smile, she gave a start and ran off along the shore. Baron Wolfe ponderously loped after her. “Wait, Natasha — we haven’t paid yet!”

 وسط هفته بود و هیچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهی صدای فریاد کوتاهی از تعجب یا خنده ایی از دور به گوش می رسید. روی دریاچه قایقی با بادبان سفیدی شناور بود. مدتی طولانی کنار ساحل قدم زدند. از شیب کناره دریاچه بالا رفتند و توی مسیری که بوی نمناک بوته های تمشک سیاه می داد راه رفتند. کمی بعد به کافه متروکی رسیدند که نه مشتری داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جایی آتش گرفته باشد و همه با لیوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت میزی نشستند و وانمود کردند که می خورند و می نوشند و گروه موسیقی برایشان می نوازد. و همانطور که داشتند می خندیدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صدای موسیقی غریبی می شنود. با حالتی اسرار آمیز بلند شد و به طرف ساحل دوید. بارون ولف ناشیانه دنبالش دوید و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ایم.

After ward, they found an apple-green meadow, bordered by sedge, through which the sun made the water gleam like liquid gold, and Natasha, squinting and inflating her nostrils, repeated several times, “My God, how wonderful . . .”

بعد ساحلی به رنگ سیب سبز پیدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشید روی آب مثل طلای مذاب برق می زد. ناتاشا که چشم هایش را نازک کرده بود و سوراخ بینی اش باز و بسته می شد، چندین بار تکرار کرد: وای خدا چقدر زیبا!

Wolfe felt hurt by the unresponsive echo and fell silent, and, at that airy, sunlit instant beside the wide lake, a certain sadness flew past like a melodious beetle.

ولف انگار کمی دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابی و زیبایی بود سایه غمگینی روی دریاچه افتاده بود.

Natasha frowned and said, “For some reason, I have a feeling that Father is worse again. Maybe I should not have left him alone.”

ناتاشا اخم کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم که حال بابا بدتر شده. نباید تنهاش می گذاشتم.

Wolfe remembered seeing the old man’s thin legs, glossy with gray bristles, as he hopped back into bed. He thought, And what if he really does die today?

ولف یاد پاهای لاغر و تاول زده پیرمرد افتاد که داشت توی تختش برمی گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بمیرد چی؟

“Don’t say that, Natasha—he’s fine now.”                      – این حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.

“I think so, too,” she said, and grew merry again.

ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همین فکررا می کنم.

Wolfe took off his jacket, and his thickset body in its striped shirt exhaled a gentle aura of heat. He was walking very close to Natasha; she was looking straight ahead, and she liked the feel of this warmth pacing alongside her.

ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توی بلوز راه راه کمی بوی عرق می داد. ناتاشا راست جلویش را نگاه می کرد و راه می رفت و از این که گرمای بدن ولف را کنارش احساس می کرد خوش حال بود.

“How I dream, Natasha, how I dream,” he was saying, waving a small, whistling stick. “Am I really lying when I pass off my fantasies as truth? I had a friend who served for three years in Bombay. Bombay?

ولف همان طور که چوب کوچکی را توی هوا تکان می داد و صدایی شبیه سوت از آن در می آورد گفت: من خیال بافی می کنم. ناتاشا نمی دانی چقدر با خیالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتی از رویاهام طوری حرف می زنم که انگار واقعی هستند دروغ می گم؟ دوستی داشتم که سه سال توی بمبی خدمت کرده بود. بمبی!

My God! The music of geographical names. That word alone contains something gigantic, bombs of sunlight, drums.

وای خدا! بعضی اسم ها چه آهنگی دارند. گفتن اسمش هم هیجان آوره. پر از نور خورشید و طبله.

Just imagine, Natasha—that friend of mine was incapable of communicating anything, remembered nothing except work-related squabbles, the heat, the fevers,

فکرش را بکن ناتاشا. این دوست من اصلا یک تعریف درست و حسابی از بمبی نمی کرد. به جزدردسرهای کارش و گرما و تب

and the wife of some British colonel. Which of us really visited India? . . . It’s obvious—of course, I am the one. Bombay, Singapore . . . I can recall, for instance . . .”

و زن یک کلنل انگلیسی چیز دیگه ای یادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ایم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبی، سنگاپور. مثلا من قشنگ یادمه که…

Natasha was walking along the very edge of the water, so that the child-size waves of the lake plashed up to her feet.

ناتاشا داشت درست روی لبه آب راه می رفت و موج های کوچک دریاچه به پایش می خورد.

Somewhere beyond the woods a train passed, as if it were travelling along a musical string, and both of them stopped to listen. The day had become a bit more golden, a bit softer, and the woods on the far side of the lake now had a bluish cast.

از پشت جنگل قطاری رد شد و سوت طولانی آهنگینی زد. روز کمی طلایی تر و کمی ملایم تر شده بود و جنگل آن طرف دریاچه حالا آبی به نظر می رسید.

Near the train station, Wolfe bought a paper bag of plums, but they turned out to be sour. Seated in the empty wooden compartment of the train, he threw them at intervals out the window, and kept regretting that, in the café, he had not filched some of those cardboard disks you put under beer mugs.

نزدیک ایستگاه قطار ولف یک پاکت کاغذی پر از آلو خرید، ولی آلوها ترش از آب درآمدند. توی واگن چوبی خالی قطار نشسته بودند و ولف آلوها را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت و دایم می گفت که حیف شد توی کافه از زیر لیوانی های گرد مقوایی که زیر لیوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.

 “They soar so beautifully, Natasha, like birds. It’s a joy to watch.”

نمی دانی وقتی بندازیشون هوا چه قشنگ اوج می گیرند ناتاشا. خیلی جالبه.

Natasha was tired; she would shut her eyes tightly, and then again, as she had been in the night, she would be overcome and carried aloft by a feeling of dizzying lightness.

ناتاشا خسته بود. چشم هایش را محکم می بست و احساس می کرد که توی شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز می کرد و شب ناپدید می شد و سرش گیج می رفت.

 “When I tell Father about our outing, please don’t interrupt me or correct me. I may well tell him about things we did not see at all. Various little marvels. He’ll understand.”

– وقتی دارم برای بابام ماجراهای امروز را تعریف می کنم لطفا حرفم را درست نکن. شاید یک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چیزهای جالبی از خودم دربیارم. خودش می فهمد.

When they arrived in town, they decided to walk home.

وقتی که به شهر رسیدند تصیبم گرفتند تا خانه پیاده بروند.

Baron Wolfe grew taciturn and grimaced at the ferocious noise of the automobile horns,

 بارون ولف کم حرف شده بود و زیر چشمی به ماشین های پر سرو صدا نگاه می کرد.

while Natasha seemed propelled by sails, as if her fatigue sustained her, endowed her with wings and made her weightless, and Wolfe seemed all blue, as blue as the evening.

درحالیکه ناتاشا انگار داشت روی دریا راه می رفت. به نظرش می رسید که از شدت خستگی بال درآورده و بی وزن شده است. ولف به اندازه هوای گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر می آمد.

One block short of their house, Wolfe suddenly stopped. Natasha flew past. Then she, too, stopped. She looked around. Raising his shoulders, thrusting his hands deep into the pockets of his ample trousers, Wolfe lowered his light-blue head like a bull. Glancing sideways, he said that he loved her. Then, turning rapidly, he walked away and entered a tobacco shop.

یک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ایستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ایستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جیب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشیده اش را مثل یک گاو نر خم کرد و همان طور که به پیاده رو نگاه می کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توی یک سیگارفروشی رفت.

Natasha stood for a while, as if suspended in midair, then slowly walked toward the house. This, too, I shall tell Father, she thought, advancing through a blue mist of happiness, amid which the street lamps were coming alight like precious stones. She felt that she was growing weak, that hot, silent billows were coursing along her spine. When she reached the house, she saw her father, in a black jacket, shielding his unbuttoned shirt collar with one hand and swinging his door keys with the other, come out hurriedly, slightly hunched in the evening fog, and head for the newsstand.

ناتاشا گیج و سردرگم همان جا ایستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: این را هم باید به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ های خیابان مثل سنگ های قیمتی توی مه می درخشیدند. احساس می کرد که دارد ضعف می کند. اطرافش ساکت بود. وقتی که به در خانه رسید پدرش را دید. کت سیاه اش را پوشیده بود و یقه باز بلوزش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر کلید های در را تاب می داد. با عجله از در بیرون آمد. کمی قوز کرده بود و توی مه به طرف دکه روزنامه فروشی می رفت.

“Daddy,” she called, and walked after him. He stopped at the edge of the sidewalk and, tilting his head, glanced at her with his familiar wily smile.

ناتاشا صدایش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پیاده رو ایستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.

“My little rooster, all gray-haired. You shouldn’t be going out,” Natasha said.

ناتاشا گفت: بابا چان عزیز دلم! نباید بروی بیرون.

Her father tilted his head the other way, and said very softly, “Dearest, there’s something fabulous in the paper today. Only I forgot to bring money. Could you run upstairs and get it? I’ll wait here.”

پدر سرش را دربرگرداند و با صدای خیلی ملایمی گفت: ناتاشا جان، خبر خیلی خوبی توی روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من یادم رفته پول بردارم. می توانی بدویی بروی بالا و پول بیاری؟ همین جا منتظرت می مانم.

She gave the door a push, cross with her father, and at the same time glad that he was so chipper. She ascended the stairs quickly, aerially, as in a dream. She hurried along the hall. He might catch cold standing there waiting for me. . . .

ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش رد شد. خوش حال بود که پدرش این قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توی رویا باشد. تند از راهرو رد شد.
– این طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.

For some reason, the hall light was on.                              معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود.

Natasha approached her door and simultaneously heard the susurration of soft speech behind it.                    ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صدای حرف زدن چند نفر را از پشت در شنید.

She opened the door quickly.                                                                 در را به سرعت باز کرد.

A kerosene lamp stood on the table,  smoking densely.       چراغ روی میز حسابی دود می کرد.

The landlady, a chambermaid, and some unfamiliar person were blocking the way to the bed. They all turned when Natasha entered, and the landlady, with an exclamation, rushed toward her. . . .

Only then did Natasha notice her father lying on the bed, looking not at all as she had just seen him, but a dead little old man with a waxen nose. ♦

خانم صاحبخانه، خدمتکار و یک نفر که ناتاشا نمی شناخت جلو تخت ایستاده بودند. وقتی ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فریادی زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را دید که روی تخت دراز کشیده بود. شباهتی به مردی که چند لحظه پیش دیده بود نداشت، جسد پیرمرد ریزنقشی بود با بینی ای شبیه موم. ♦

 

تبليغات